ای غروب دلگزای من
آیا می شود ترا به صبح
قرینه گفت؟
آیا می شود ترا
روشنایی؛ آفتاب در آن سوی دیگری نامید؟
و یا شبی
پر از ستارگان ؟
و نیستی تو جز به مرگ من ؛
قرین.
و نیز من ، پر فروغ ستاره ای برای مرگ تو !
مدعی به جنگ تو.برای ننگ تو
کنون روشنی برای توست یا به رای من
پس تو
خاموش در اساطیر باش و من
هم خاموش می شوم در خیال خود .
سعید.باقری
ای لاجورد چشم دختر
سکوت چشمانت، چشمانم را سکوتی دردمند هدیه داد ؛
آری ؛ بدانسو ننگر
من با نگاهت می بینم تو را
ای شهبانوی بهشت بر من بگو
بر من روانه شو
در زندگی
در زیرِ بارانِ ستارگان کبود
در عشق
آری مشتاق توام
چرا که دوستت دارم!
ای لاجوردین
به من ! به من!
بوسه بده
ای عروس من
حجابت را برای من بشکن.
برای من.
سعید.باقری
در شبی آرام
پهنه سردی، که در کف می رساند باد؛
جلوه های راز ناک
می گشایند رنگ ها
پرواز سرودینِ پاییز می نگارد هزارانی
به دستانی، که نیرومند است.
نار ، تاک ، آب و خاک
خاموش زین معما؛
به چنگِ خواب،
به آوازِ رنگی که بس سرد است یا گرم .
گرم از رنگ، سرد از سنگ.
آری، بس آن یخ بسته تاریک است سختبه مردابی که در خاموشی قعر فسیلی لانه کرده است
چه تاریکی!
بسی درد است و درد انگیز!!
هوای تازه ای خواهد
به ابری سخت تیره
به اندامی هوس آمیز
تا گشاید چنگ بی قانون مردابی که در خاموشی قعر فسیلی لانه کرده
شبی آرام
آرام شب، که حاصل در کفی جایگیر است و سرد است و فسرده است ,
و اینک
خامش زین معما.
تو در زمزمه ای
سرزمین سوزان تب مرا
به آهستگی نسیم
در نوردیدی
و شرح غزل زمان
فراموسی و نسیان خورجین های خالی باورم شد
این را به سطوح بزرگ
ژرف پنداشتی
و گذرت
شعله های سرودین بخشش را
به نیایش گندمزار
در حماسه ی غروب
به فصل تکامل داد
و
رویای شبنم
زندگیم را
درحقیقت
به زمین فرو چکاند
و زمزمه شد عشق.!!!
سعید باقری