با توبودن نیست
چشمی به راه
در آنسو که آسمان
چشمی به ژرفناکی
خورشید کاشت
کاش تبسمت در غرورم
هنوز
کاشانه داشت
و
هنگامِ
شاعر نمودنم
هنگامه شعور برخاست
و میدان بی نصیبی از طلوع شادی برخاست
تا سپیدی دیگرمتولد شد یا که غزل.
سرباز خروشید؛
آن رگِ به خواب رفته جوشید؛
شاهی که به رویا خاموش بود؛
در نبض زمان به جان ،کوشید
بِنگر
ما و تو و او
و هر کس
در چنبر شاهرگِ هر دید
آزاد سرویم یا که یک بید...
سعید باقری
او خواهد آمد
و من
در ترنمی صبحگاهانه خواهم رقصید؛
شادی، شوق و دیدار
از شام گاهان نظاره خواهند کرد
و آسمانیان منتظر
که او کی خواهد آمد ...
س.باقری
به سرزمینی پا گذاشتم
که شِگفت بود
برکه ای داشت خاموش و شگرف
آرام و صبور گام برداشتم
در گلزارش پا نهادم
همه شکفته شد...
سعید باقری رخشان
زبانم در نمی رازناک
خوشه ای از شباهنگ ها می بافد؛
اما من در گناهی پست گرفتار آمدم
که تسلی باشدم موجَش
که شاید از بی قراری ها آرام گیرم
چه سخت است و اما من
کلامم نیز در رنج و آزار است
و چه بی روشنیست این دل
که این نا جوانمردِ بی پایه را بالین است